321

داستان کوتاه و آموزنده

پس از درگذشت پدر،
پسر، مادرش را به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عيادت می‌کرد.
يکبار از خانه سالمندان تماسی دريافت کرد که مادرش در حال جان دادن است!
پس با شتاب رفت تا قبل از اينکه مادرش از دنيا برود، او را ببيند.

از مادرش پرسيد: مادر چه می‌خواهی برايت انجام دهم؟
مادر گفت: از تو می‌خواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری، چون آنها پنکه ندارند و در يخچال غذاهای خوب بگذاری، چه شبها که بدون غذا خوابيدم...

فرزند با تعجب گفت: داری جان می‌دهی و از من اين‌ها را درخواست می‌کنی؟ و قبلاً به من گلايه نکردی؟!!!

مادر پاسخ داد: بله فرزندم!
من با اين گرما و گرسنگی خو گرفتم و عادت کردم، ولی می‌ترسم تو وقتی فرزندانت در پيری تو را به اينجا می‌آورند، به گرما و گرسنگی عادت نکنی.
تعداد بازدید: ۱۱۷ لینک کوتاه: http://newsfa.ir/wisdom/detail/396
    نظری جهت نمایش وجود ندارد.