321

حکایت آموزنده

آقای دکتر تامسون اعزام شده بود به یک سفر تحقیقاتی پنج ساله در کشوری غیرهم زبان. دانشکده پزشکی از او خواسته بود روی نتایج تزریق یک واکسن، پژوهشی طولانی مدت انجام دهد.

آقای تامسون حدود سه سال را در غربت سپری کرد. کمتر کسی زبان او را می دانست و این موضوع به تنهایی اش می افزود.
یک روز هنگام پیاده روی در خیابان مرکزی شهر، تابلویی را دید نشان از برگزاریِ جشنواره ای ادبی در حوزه شعر. متن تابلو به چند زبان نوشته شده بود و آقای تامسون با دیدن زبان مادری اش روی آن بی نهایت خوشحال شد. دعوت شدگان از کشورها و زبان های مختلفی بودند. آقای تامسون به سرعت به آدرس مورد نظر رفت و ریز برنامه های جشنواره را از آن ها گرفت.

در کمال تعجب دید شاعری هموطن او نیز به این جشنواره دعوت شده است. شاعری که از قضا توسط آقای تامسون یک فرد خودفروخته و از خود بیگانه حساب می شد.
اول مایوس شد. بروشورِ برنامه ها را پاره کرد و انداخت دور. از رفتن به جشنواره منصرف شد.
روز شروع جشنواره اما تنهایی به او فشار آورد. بدون تصمیم خاصی راه افتاد به سمت محل برگزاری. به درب ورودی که رسید دلش راضی نشد برود داخل سالن. نمی خواست چهره آن شاعر خاص را موقع اجرا ببیند. نشست روی یک چهارپایه کنار درب ورودی. اما شعر را که به زبان مادری اش شنید، غربت را بیشتر حس کرد. بی اختیار اشک از گونه هایش سرازیر شد.

علی اشکان نژاد
تعداد بازدید: ۴۶ لینک کوتاه: http://newsfa.ir/wisdom/detail/338
    نظری جهت نمایش وجود ندارد.