جمعه 1396/02/08

کت بد شگون

  • کد خبر: ۲۶۹
  • تاریخ انتشار: ۱۴ دی ۱۳۹۵ - 05:52 ب.ظ
داستان هفته- فریناز مختاری
کت بد شگون

می گفت: لباس را نباید شب برش بزنی، شگون نداره. بعضی روزها و بعضی ساعت ها هم خوش یمن نیستند.
سرش پایین بود. داشت پارچه پیراهنی ای که دایی جان، سال قبل از سفر حج سوغات آورده بود را برایم برش می زد.
اوستا علی، وسواس خاصی در کارش داشت. برای همین هم سالهای سال بود که خیاط مورد اعتماد این محل محسوب می شد.
هرچند تازگی ها با عینک ته استکانی و سمعکی که به گوشش می زد، مثل سابق نمی دید و نمی شنید اما، هربار که برای سفارش خیاطی می رفتی بعید بود از اعتقادات همیشگی خودش حرفی نزند.
نگاهش افتاد به کت مخمل چهارخونه ای که اون روز تنم بود، اخم هاش رو تو هم کرد و گفت: این همون کتی نیست که 5 سال پیش اومدی و اصرار داشتی دو سه روزه برات بدوزم؟ همون موقع که بهت گفتم: امروز روزش نیست پسر... بذار چند روز دیگه، حاضر و آماده ست. ولی گوش به حرفم ندادی.
خندیدم و گفتم: چه خوب یادتون مونده...
اوستا علی به حرفهای خودش ادامه می داد و من بین خاطرات این چند سال، دنبال یک بد بیاری می گشتم تا به پای بدشگون بودن این کت بگذارم. اما عجیب بود، چیزی به ذهنم نمی رسید...


لینک کوتاه: http://newsfa.ir/special-news/269