سه شنبه 1395/12/03

آدمک چوبی

  • کد خبر: ۲۵۸
  • تاریخ انتشار: ۲۳ آذر ۱۳۹۵ - 03:51 ب.ظ
داستان هفته- فریناز مختاری
آدمک چوبی

آدمک چوبی گفت:
 دنیای من پر شده از هراسِ موریانه هایی که موقع خواب به مغزم هجوم می آورند و ته مانده های خیالم را می جوند اما آدمها بی هیچ دلهره ای خواب می بینند، رویا می بافند و بعد تن پوش روزهای سرد و بارانی شان می کنند.
پیرمرد خندید، سری تکان داد و سکوت کرد.
آدمک چوبی چشمهایش را بست، نفس عمیقی کشید و گفت:
دنیای من، پر است از هراسِ همین لحظه هایی که تا چشمهایم را می بندم صدای چکه های آبی می آیند که دست و پاهای چوبینم را به جوانه زندن وسوسه کنند. وسوسه ای برای شروع دوباره و روزی نو، اما، دوباره در همین لباس و با همین چوب های پوسیده.
صدای پاهایم تن هر درختی را می لرزانَد و تمام روز را باید در همین اتاق زیرشیروانی برای پرنده های روی سیمهای برق آواز بخوانم و تا پر باز کردنشان برای پرواز نگاهشان کنم.
آدمک چوبی، شوق دویدن در کوچه های شهر را در ذهنش مرور می کرد و از دلهره ی چوبی ماندن و کنج اتاق نشستن می گفت.
پیرمرد عینکش را از چشم برداشت، خنده ی مهربانی کرد و گفت: پینوکیو! پا به پای افسانه هایی که این مردم از تو ساخته اند، چوبی بمان! آدمها سنگی اند، دنیایشان زیبا نیست.


لینک کوتاه: http://newsfa.ir/special-news/258