پنجشنبه 1396/05/05

داستان هفته

  • کد خبر: ۲۵۶
  • تاریخ انتشار: ۱۴ آذر ۱۳۹۵ - 01:54 ب.ظ
راز تسبیح مامان بزرگ
داستان هفته

همارضوی زاده -  از صبح که اومدم خونه مامان بزرگم، تا این دم غروبی، غلط نکنم صدبار لای اون قرآن رو باز کرده، تسبیح دونه چوبیش رو برداشته، یه چیزایی با خودش گفته و یکی دو دونه ازش رد کرده، بعد هم با یه تیکه نخ کاموای زرد، یه نشون بسته دور نخ تسبیح و دوباره گذاشتش لای قرآن!
 می گم:" ذکر چی می گین مامان بزرگ؟ جون ما که به لب مون رسید، یه بار بشینین یه دور تسبیح رو برین، ما رو به خیر و شما رو به سلامت!"
دستش رو می گیره به زانوش، بلند می شه می گه: "هفته پیش شب جمعه ای، یه سوره واقعه خوندم واسه آقاجونم ،یکی هم واسه مادرم. بعد خواستم یکی هم بخونم واسه داداشم، یادم اومد یکی هم بخونم واسه خاله بزرگم. بعد چشمم افتاد به عکس آقابزرگت، انگاری خودش بود، اومد جلو با خواهرش، عمه صغری خدابیامرز.
با خودم گفتم مرده ها انگاری چشم انتظارند. گفتم چشمم که سو نداره یکی یکی واسه همه شون بخونم ،بذار نیت کنم اسم همه رو به زبون بیارم ، آخر سر یکی بخونم واسه همه.  یه هفته س هر چی می گم تموم نشدند خدابیامرزها. همینطور می پرند تو یادم. دیگه ناچار شدم یه تسبیح وردارم، هر کدومشون که میاد، یه دونه تسبیح بندازم براش. "
مامان بزرگ این رو می گه و لنگ لنگون می ره تو آشپزخونه. تسبیح رو برمی دارم و می شمرم.  از یه ور 32 تاست ، حتما از اون ور 68 . فرقی برام نمی کنه مرده های مامان بزرگ کدوم ور نخ زرد باشند. ولی خداییش هر ور که باشن، زیادند. می دونم اگه ازش بپرسم هر کدوم ازین دونه ها مال کیه، واسه هر کدومشون یه دور تسبیح هم قصه و حکایت داره.
 تسبیح رو هی دور دستم می پیچونم و باز می کنم و از تو اتاق داد می زنم:" مامان بزرگ، واسه کبری رختشور هم انداختین که عاشق آقاجونتون شده بود؟"
صدای مامان بزرگ از تو آشپزخونه میاد:" ها؟ نه قربونت، بنداز مادر. "
بعد همونطور لنگ لنگون میاد تو هال و می گه:" بنداز مادر. ازش گذشتم. بنداز. مرده دستش از زمین و آسمون کوتاهه. "
بعد هم ملاقه به دست، دو سه قدم برنگشته سمت آشپزخونه، دوباره می گه:"خوب شد یادم افتاد، واسه آسیداکبر دلاک و غلومعباس گوسفندی هم بنداز. "
تسبیح رو می گیرم جلو صورتم. از میون حلقه ش، به عکس رنگ و رو رفته آقابزرگ نگاه می کنم .  بیست سالی می شه از روی دیوار اتاق مامان بزرگ جنب نخورده. بعد یواشکی توی چشمهاش زل می زنم و می گم: "راستش رو بگین آقابزرگ، نکنه عشق آسید اکبر و غلومعباس رو هم شما دزدیدین؟"


لینک کوتاه: http://newsfa.ir/special-news/256